تبليغاتX
my GOD!forget-me-not ایدا-جوجو

.

.

من این وبلاگو ساختم.نه واسه اینکه بگم تنهام!ساختم چون می خواستم بگم خدا رو دارم و نمی خوام تنها باشم!!
ایمیل مدیر : joojoo_koolooche@yahoo.com

RSS
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال پنجشنبه 7 مهر1390 در ساعت 15:45
هیچوقت به یك زن دروغ نگوئید!مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و
گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای
ماهیگیری به كانادا برویم"
ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه
... منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار
و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت
، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه
نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب
ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته
است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا
هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم
نگذاشتی ؟"
زن جواب داد :
لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم !!!
.:: ::.
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال پنجشنبه 7 مهر1390 در ساعت 15:25
بعد از خوندنِ این پست متوجه میشید که که مغزتون اجازه خوندنِ "که" دوم رو به شما نداد!
.:: ::.
wow
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال پنجشنبه 7 مهر1390 در ساعت 12:27
از فردی نقل شده است که؛
خیلی سال پیش كه دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.
تعدادی هم برای محكم كاری دو بار این كار را انجام می‌دادند، ابتدا و انتهای كلاس كه مجبور باشی تمام ساعت را سر كلاس بنشینی.
هم رشته‌ای داشتم كه شیفته یكی از دختران هم دوره‌اش بود. هر وقت این خانم سر كلاس حاضر بود، حتی اگر نصف كلاس غایب بودند، جناب مجنون می‌گفت: استاد همه حاضرند! و بالعكس، اگر تنها غایب كل...اس این خانم بود و بس، می‌گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ كس نیامده!
در اواخر دوران تحصیل ازدواج كردند و دورادور می‌شنیدم كه بسیار خوب و خوش هستند.
دنیا به این زوج خوشبخت وفا نکرد و امروز خبردار شدم كه آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ كرده است:
هیچ كس زنده نیست ... همه مردند
.:: ::.
!!!
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال پنجشنبه 7 مهر1390 در ساعت 12:26
طبق تقحیقات اجنام شده در داشنگاه کبمریج انگسلتان مغز تهنا حروف اتبدا و انهتای هر کمله را پدرازش کدره و آن را می خاند!!

به هیمن دلیل است که با ایکنه این جلمه در هم ریتخه بود شما آن را خوادنید!!!
.:: ::.
شرط بندی
موضوع : جوووووووک
نویسنده ایدا تاریخ ارسال شنبه 19 شهریور1390 در ساعت 13:40
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی داستان این پول زیاد چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که فردا شما شرت قرمز مي پوشيد!
مدیر عامل با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول.. زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان شلوار خود را پايين بكشد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. بله، شرت مدير عامل سبز راه راه بود..
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما شلوار خود را پايين بكشد
 
.:: ::.
دختری که خدا از او عکس می گرفت!!!
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال شنبه 19 شهریور1390 در ساعت 13:4
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد…

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدیدرگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!

.:: ::.
کیف پولتو جا نذار(ویژه نامزدها)طنز
موضوع : جوووووووک
نویسنده ایدا تاریخ ارسال شنبه 19 شهریور1390 در ساعت 13:1
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم  والدینم خیلی کمکم کردند  دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود
…!
اون
دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بیش پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی
!
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت
:
اگه همین الان
۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم

وقتی
که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم
!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی
…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم  و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی
!!!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید
!!!

.:: ::.
خر كيف يعني...
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال جمعه 16 اردیبهشت1390 در ساعت 18:58
خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "• 

خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه! 

خر کبف یعنی اینکه یه لپ تاپ می گیری دستت اما 2 قرون سواد نداری بهت بگن آقای مهندس!• 

خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر! 

خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه! 

خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی! 

خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی! 

خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!

خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی! 

خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه! 

خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه! 

خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی! 

خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!) 

خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه! 

خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون معلومه که دانشجویین!" 

خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم! 

خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه! 

خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری! 

خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده! 

خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه! 

خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده! 

خر کیف یعنی وقتی مهموناتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره!
.:: ::.
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 در ساعت 18:10

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!


ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....


حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.


ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 

 


 


هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

 
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

.:: ::.
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 23 اسفند1389 در ساعت 21:13

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN …

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

 


BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

 


SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”


خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

 


DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.


پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوج خواهی شد !

 


BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”


اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت :

 


“STUPID RAIN”


باران احمق

 


THAT’S MOM!!!


این است معنی مادر

.:: ::.
می‌دانيد چرا از کلمه «استکان» استفاده می‌کنيم؟
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 14:41
در زمان‌های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله‌هایی را به این کشورها خصوصا عراق و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد.
پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله‌ها را به عنوان یادگاری می‌بردند و آن را East Tea Can مینامیدند یعنی: یک ظرف چای شرقی.
به تدریج این کلمه به کشورهای شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد
.:: ::.
لعنت بر شیطان
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 14:31

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

.:: ::.
مدیریت بحران
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 14:30

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..
یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم...و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت

.:: ::.
مردی که فقط می خواست بگوید سیب
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 14:30
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. ... می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید.

می خواست بنویسد، قلمی نداشت.

می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.

می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.

می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد.

می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند.

می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود.

می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد

می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت، این کار برایش غیر ممکن بود.

می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت.

می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود.

می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد، دستش جلو نمی رفت.

می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمی شد.

می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند...

آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت!

می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد، اما لبانش خشکیده بود.

یادش افتاد: کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد، دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

.:: ::.
توصیه های یک پلیس
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 14:27
خواندن این ایمیل وقتی از شما نمیگیرد، اما میتواند زندگی شما و یا کسی که دوستش دارید را نجات دهد


  1: قویترین قسمت بدن شما آرنجتان  میباشد. در صورتیکه به اندازه کافی به شخصی نزدیک هستید که بتوانید از آرنجتان استفاده نمایید، این کار را انجام دهید  

 2: در صورتیکه دزدی از شما کیف پولتان را خواست، آن را به او تحویل ندهید. کیف را به سمتی دور از خود پرتاب کنید. ممکن است این شانس وجود داشته باشد که دزد به کیف شما بیش از خود شما علاقه نشان دهد و به سمت کیف برود در این لحظه شما مانند دیوانگان در جهتی دیگر بدوید  

 3: در صورتیکه شما را داخل صندوق ماشین انداخته اند چراغ های عقب را در آورید و دستتان را از سوراخ بیرون برده، دیوانه وار آن را تکان دهید. راننده شما را نمیبیند، اما سایرین میبینند. این کار جان افرادی ر نجات داده است

4: خانم ها معمولا عادت دارند که هنگامیکه پس ار خرید یا کار وارد اتومبیل خودمی شوند در آن بنشینند و کارهای دیگر انجام دهند ممکن است کسی شما را زیر نظر داشته باشد و در یک فرصت مناسب از در سمت پیاده رو وارد اتومبیل شده اسلحه ای را بر سر شما بگذارد و به شما گوید که به کجا بروید به محض اینکه وارد خودرو شدید، درها را قفل کرده و محل را ترک کنید اگر هنگامیکه سوار خودرو شدید، شخص دیگری نیز در اتومبیل بود و اسلحه ای را به سمت شما نشانه رفت متوقف نشوید تکرار میکنم اتومبیل خود را متوقف نکنید به جای ترمز کردن، پای خود را بر روی گاز فشار دهید و با سرعت به چیزی بکوبانید که ماشین خرد شود
کیسه هوا جان شما را نجات خواهد داد  و
اگر شخص دیگری در صندلی عقب نشسته باشد به محض متلاشی شدن ماشین به بدترین نحو خسارت میبیند فرار کنید بهتر از این است که جسد شما در جایی پیدا شود 

  5- چند نکته هنگام سوار شدن به ماشین در یک پارکینگ مسقف یا سرپوشیده
  - حواس خود را جمع کنید اطراف خود ، درون ماشین و صندلی عقب را نگاه کنید زمین سمت پیاده رو را نگاه کنید  - اگر ماشین شما در کنار یک ون بزرگ پارک است از در سمت پیاده رو سوار اتومبیل شوید بیشتر قاتل های زنجیره ای قربانیان خودرا در حالیکه میخواهند سوار ماشین شوند به داخل ون میکشند  - به ماشینی که در سمت خیابان و یا پیاده رو، نزدیک ماشین شما پارک است نگاه کنید. اگر مردی تنها در صندلی ای که نزدیک ماشین شما است، نشسته است، به عقب برگردسد و با یک نگهبان یا پلیس به ماشین خود نزدیک شده و سوار شوید

6-همیشه از آسانسور به جای پله استفاده نمایید راه پله ها مکان هایی ترسناک برای تنها بودن هستند و بخصوص در شب مکان های خوبی برای جنایت می باشند

7-در صورتیکه شخصی اسلحه دارد و شما تحت کنترل او نیستید همیشه بدوید شخص مهاجم تنها به شما شلیک میکند در حالیکه شما یک هدف متحرک هستید احتمال اینکه تیر به شما بخورد 4 به 100 است و همچنین بیشتر اوقات مکانی که مورد اصابت قرار میگیرد یکی از ارگان های حیاتی شما نیست بدوید. ترجیحا به صورت زیک زاگ


8-خانم ها معمولا تلاش می کنند که دلسوز و شفیق باشند ادامه ندهید! دیگر بس است!! این رفتار ممکن است به شما صدمه زده و یا حتی به کشته شدنتان منجر شود تد باندی که یک قاتل بود و قتل های زننجیره ای انجام میداد مردی خوش تیب و با سواد بود که از حس شفقت زنان سوء استفاده میکرد او با عصایی در دست لنگان لنگان راه میرفت و برای سوار شدن به اتومبیل خود درخواست کمک میکرد. 

  9-نکته امنیتی دیگر: شخصی به من گفت که دوستش صدای گریه یک بچه را شب هنگام در راهرو شنیده است. و بدلیل اینکه دیر وقت بوده به پلیس زنگ زده است


10 – اگر صدا چکه آب از شیرهای یرون خانه در نیمه شب شنیدید از خانه برای رد یابی مشکل خارج نشوید. بعضی از دزدان شیر آب شما را مشل دار مینند تا شما برای پیدا کردن محل صدای چکه از خانه خرج شوید در صورتیکه صدای آب شنیدید ، از همسایه های خود کمک گیرید.   داستان گریه بچه، هنگام دستگیری یکی از قاتلان زنجیره ای تایید شد.

او فکر میکرد که این عجیب است. پلیس به او گفت:هرکاری که میکنی، در را باز نکن زن گفت که این مانند صدای یک بچه است که انگاراز پنجره به بیرون خزیده و ممکن است وارد خیابان شود. او نگران بچه است.پلیس گفت، یکی از واحدهای اعزمی ما در راه است. هر کاری که میکنی، در را باز نکن!
پلیس به او گفت که آنها فکر میکنند که یک قات قتل های زنجیره ای صدای یک بچه را ضبط کرده است و با استفاده از آن زنان را با فکر اینکه کسی یک بچه آنجا گذارده است، به بیرون از خانه میکشاند. او گفت که آنها هنوز این موضوع را تاید نکرده اند. اما تعداد زیادی خانم تماس گرفته اند که میگویند هنگامیکه شب هنگام در خانه تنها بوده اند، صدای گریه یک بچه را از بیرون در میشنوند
.:: ::.
تساوی
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 14:20
معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست

خسرو گلسرخی

.:: ::.
رقص یا خطای دید؟
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 13:37
خطای دید

.:: ::.
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 13:26
سلام به همه ی بچه های با حال!

ایشاللا که همه خوبه خوبن.

عرض کنم خدمتتون که یه دوست گلی به اسم<یه نفر> توی قسمت نظرات دو تا راهنمایی کردن:

اول از همه ازشون تشکر می کم که به من سر زدن ونظردادن.

ایشون گفته بودن که نوشته های با فوت مشکی توی وبلاگم معلوم نیست.

چشم!من سعی می کنم فونت همه رو رنگی کنم.

و یه مطلب دیگه که این دوستمون گفته بودن که عنوان وبلاگ منmy GOD!forget-me-not > اشتباهه.

و اما جواب:

این جمله یه اصطلاحه قدیمیه به این معنا که<خدایا گل منو فراموش نکن>

و معناش خدایا منو فراموش نکن نیست.

بازم از همه ممنونم.

فعلا

.:: ::.
داستان حسودی مردی به همسرش
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال دوشنبه 9 اسفند1389 در ساعت 12:58

A man was SICK and TIRED of going to work every day while his wife stayed home.

مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد   

And further jealous of her, as she received lot of Women's Day wishes and compliments

و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود 
 

He wanted her to see what he went through so he prayed:

دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

:پس آرزو کرد 

SALIJOON.INFO

 

"Dear Lord: I go to work every day and put in 8 hours while my wife merely stays at home. I want her to know what I go through. So, please allow her body to switch with mine for a day.Amen!"

خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین

Poof!!!

God, in his infinite wisdom, granted the man's wish.

خداوند با حکمت بیکرانش آرزوی مرد را برآورده کرد

 .

.

.

.

.

The next morning, sure enough, the man awoke as a woman.

فردا صبح مرد به عنوان یک زن، از خواب بیدار شد

He arose,

از جایش برخاست

SALIJOON.INFO

 

 

cooked breakfast for his mate, Awakened the kids,

برای همسرش صبحانه حاضر کرد، بچه ها را بیدار کرد

SALIJOON.INFO

 

 

Set out their school clothes, Fed them breakfast,

لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد

SALIJOON.INFO

 

 

Packed their lunches, Drove them to school, Came home and picked up the dry cleaning,

ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد

به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت 

SALIJOON.INFO

 

 

Took it to the cleaners And stopped at the bank to make a deposit,

آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند  

SALIJOON.INFO

 

 

Went grocery shopping, Then drove home to put away the groceries,

به خواروبار فروشی رفت

سپس خریدهایش را به خانه برد 

SALIJOON.INFO

 

 

Paid the bills and balanced the check book...

قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد  

SALIJOON.INFO

 

 

He cleaned the cat's litter box and bathed the dog.

جای خاک گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد

Then, it was already 1.00pm

ساعت دقیقا 1 شد 

SALIJOON.INFO

 

 

And he hurried to make the beds...

و با عجله تختها را مرتب کرد 

SALIJOON.INFO

 

 

...do the laundry...

لباس ها را شست

SALIJOON.INFO

 

 

vacuum, Dust, And sweep and mop the kitchen floor...

جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید 

SALIJOON.INFO

 

 

...Ran to the school to pick up the kids and got into an argument with them on the way home.

به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند

Set out milk and cookies and...

شیر و کیک برایشان ریخت

SALIJOON.INFO

 

 

...got the kids organized to do their homework.

و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند

 Then,

SALIJOON.INFO

 

 

set up the ironing board and watched TV while he did the ironing.

سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد

 At 4:30pm

ساعت 4:30 بعدازظهر,

SALIJOON.INFO

 

 

he began peeling potatoes and washing vegetables for salad...

سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست

SALIJOON.INFO

 

 

...rolled meatballs and snapped fresh beans for supper.

گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد

   After supper

بعد از شام

SALIJOON.INFO

 

 

He cleaned the kitchen, Ran the dishwasher..

آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد  .

SALIJOON.INFO

 

 

...Folded laundry, Bathed the kids, And put them to bed.

لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند

 At 9.00pm,

ساعت 9 شب

SALIJOON.INFO

 

 

He was exhausted and, though his daily chores weren't finished, he went to bed where he was expected to make love,

او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند

SALIJOON.INFO

 

 

The next morning,

صبح روز بعد

he awoke and immediately knelt by the bed and said:

:او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت

SALIJOON.INFO

"Lord, I don't know what I was thinking. I was so wrong to envy my wife's being able to stay home all day. Please, Oh! Oh! Please, let us trade back. Amen!"

خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین

 

 

The Lord, in his infinite wisdom, replied:

:خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد

"My son, I feel you have learned your lesson and I will be happy to change things back to the way they were. You'll just have to wait NINE MONTHS, though. You got pregnant last night."

پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش بازگردانم. اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی

:13:

.:: ::.
هرگز فراموش نکنید!
موضوع :
نویسنده ایدا تاریخ ارسال سه شنبه 3 اسفند1389 در ساعت 22:17

ليستي از كارهايي كه هر روز مي توانيد آنها را به کار بگیرید:

 

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..

3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید:

 Energy(انرژی)

Enthusiasm (شورواشتیاق)

Empathy (دلسوزی و همدلی)

 

5- از ورزش کمک بگیرید.

6- بیشتر به یاد خدا باشید .

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 20 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

 

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر اهداف خود را مجسم کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد. 


جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود،

مخصوصا پدر و مادر زنگ یا سری بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری، شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید.

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- محبت درمان‌گر هر چیزی است.

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، تمیزترین لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خدایتان شاكر باشيد.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

 

آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:

40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید و برایتان اهمیت دارد بفرستید.

 

  کمک کنید تا پیامهای مثبت همیشه در جهان جاری باشد و بازتاب آن را در زندگیتان ببینید :thankyou:

 

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من



.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.


my GOD!forget-me-not ایدا-جوجو

.

.

من این وبلاگو ساختم.نه واسه اینکه بگم تنهام!ساختم چون می خواستم بگم خدا رو دارم و نمی خوام تنها باشم!!
ایمیل مدیر : joojoo_koolooche@yahoo.com

RSS
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.


<-BlogAndPageTitle->

.

.

من این وبلاگو ساختم.نه واسه اینکه بگم تنهام!ساختم چون می خواستم بگم خدا رو دارم و نمی خوام تنها باشم!!
ایمیل مدیر : joojoo_koolooche@yahoo.com

RSS
<-BlogPageTitle->
<-BlogPageContent->

.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.